استیون اسپیلبرگ به عنوان یکی از بزرگان و پیشگامان سینمای نوین جهان فیلم هوش مصنوعی رو در سال ۲۰۰۱ و با فیلمنامه ای اقتباسی که خودش و یان واتسون از روی داستانی علمی ـ تخیلی ، نوشته برایان آلدین نوشته بودن در طول زمانی ۱۴۶ دقیقه ساخت و به جهانیان عرضه کرد .

داستان فیلم در آینده اتفاق میفته . زمانی که نیمی از کره زمین به دلیل شرایط جوی و زیست محیطی به زیر آب رفته و انسانهای بسیاری بر اثر قحطی و گرسنگی جان خودشونو از دست دادن . زمانی که روبوت های بسیاری برای کمک به انسانها به وجود اومدن و در سطح شهرها پراکنده ان .
هنری سوئینتون ( سام روباردز ) و مونیکا ( فرانسیس اوکانر ) زوجی که پسرشان ماتین در کما قرار دارد تصمیم میگیرند روبوتی بچه نما به اسم دیوید ( هیلی جوئل آزمنت ) که از نسل جدید روبوتهای هوشمند است را به خانه بیاورند . پرفسور آلن هابی ( ویلیام هرت ) سازنده روبوت به هنری و مونیکا تاکید میکند که در صورت گفتن هفت کلمه رمز ساختار فکری دیوید شکل میگیرد و او خود را بخشی از خانواده سوئینتون خواهد دانست . مونیکا ابتدا در مقابل پذیرش دیوید مقاومت نشان میدهد ، اما پس از مدتی به نگاه داشتن او مجاب میشود و هفت کلمه رمز را برای او بازگو میکند . به این ترتیب دیوید قابلیت احساس و دوست داشتن را پیدا میکند و جای خالی مارتین را برای پدر و مادرش پر میکند . پس از مدت کوتاهی مارتین که از شرایط جسمی بهتری برخوردار شده به خانه باز میگردد . مارتین دیوید را صرفا به چشم یک اسباب بازی میبیند ، اما دیوید او را به چشم رقیبی برای تقسیم محبت مادر .
بریدن موی مونیکا در خواب توسط دیوید که به تحریک مارتین صورت میگیرد و افتادن آنها در استخر و خطر مرگ مارتین سبب میشود پدر و مادر به این نتیجه برسند که دیوید برای ثبات خانواده خطرناک است و به همین دلیل تصمیم به طرد او از خانه میگیرند . مونیکا دیوید را به جنگل برده و رها میکند . دیوید سرگردان و مبهوت از کار مادر در جنگل به دست انسانهای مخالف روبوتها گرفتار میشود . در شهربازی هنگامی که قرار است سوزانده شود به کمک ژیگولوجو ( جود لاو ) روبوتی خوشگذران ! میگریزد . او با شنیدن داستان پینوکیو به این نتیجه میرسد که اگر میخواهد جای مارتین را در قلب مادر بگیرد باید مثل پینوکیو واقعی شود . به همین دلیل به همراه ژیگولوجو و خرس مکانیکی وفادارش به دنبال پری آبی مهربان میرود تا به کمک او به انسانی واقعی تبدیل شود اما............
اسپیلبرگ در این فیلم باز هم به سراغ ژانر محبوب و مورد علاقش ، فیلمهای علمی ـ تخیلی رفته . اوکه در سال ۱۹۷۷ با ساختن برخورد نزدیک از نوع سوم گامی بلند رو در عرصه ساخت این نوع فیلمها برداشت در سال ۱۹۸۲ و با ساخت ئی تی ، موجود ماورا زمانی یک نقطه عطف رو واسه کارنامه حرفه ای خودش و این ژانر ثبت کرد . فیلمی که به یکی از محبوب ترین فیلمهای تاریخ سینما تبدیل شد و یک موج عظیم رو پشت سر خودش پدید آورد . البته اون هرگز خودشو در یک ژانر به خصوص محسور نکرده و در ژانرهای مختلف و متنوعی ، فیلمهای متفاوتی رو ساخته . از جمله : تریلری جاده ای به اسم دوئل ، فیلمی ترسناک به اسم آرواره ها ، سه گانه اکشن ـ ماجراجویانه ی ایندیانا جونز ، فیلمهای تاریخی بر اساس واقعیت مثل فهرست شیندلر ( برنده اسکار بهترین کارگردانی ) ، آمیستاد و مونیخ ، جنگی مثل نجات سرباز رایان ( برنده اسکار بهترین کارگردانی ) ، کمدی : اگه میتونی منو بگیر و ترمینال و البته بازهم علمی ـ تخیلی مثل پارک ژوراسیک ۱و۲ ، گزارش اقلیت و جنگ دنیاها . که همگی این فیلمها هرکدوم به نوعی دارای خلاقیت ها و ابداعات جدیدی در دنیای فیلم سازی بودن .

ابتدا قرار بود هوش مصنوعی توسط کارگردان بزرگ و فقید سینما ، استنلی کوبریک ساخته بشه . اما او به دلیل کهولت و بیماری از کارگردانی فیلم انصراف داد و تهیه کنندگی فیلم رو به عهده گرفت . اسپیلبرگ هم که در سال ۱۹۶۸ و در حالی که فیلم سازی آماتور بود با دیدن اودیسه فضایی ۲۰۰۱ کوبریک به نوعی ژانر محبوبش رو شناخت ، در این فیلم ادای دینی از استاد رو به جا آورده و آشکارا اشاره هایی در برخی از سکانسها و نماها به اودیسه فضایی میکنه . اما بزرگترین وجه مشترک هر دوی این فیلمها ، نگاه فلسفی موجود در هر دو فیلمه . اگه جورج لوکاس تخیلشو صرفا با جلوه های عظیم کامپیوتری پیوند میزنه و جنگ های ستارهای رو خلق میکنه ، اسپیلبرگ اما در این فیلم تخیل رو با فلسفه در هم ادغام میکنه و نگاهی ژرف داره به وجوه زندگی انسانی . نگاهی که توام با تصویری تیره و سیاهه نسبت به آینده زمین و انسانها .
ما در هوش مصنوعی با روبوتی مواجه هستیم که عواطف انسانی رو در خودش داره و برای رسیدن به بزرگترین وجه این عواطف که رابطه مادر و فرزندیه حاضره هرکاری رو بکنه . او برای رسیدن و لمس کردن این رابطه دلچسب نوعی سفر اودیسه وار رو آغاز میکنه و در آخر هم به خواستش که بودن در کنار مادره میرسه . هرچند که بهای این بودن مرگه ، اما او چند ساعت در کنار مادر بودن رو به تمام دنیا ترجیح میده و دست آخر هم با او به خوابی ابدی فرو میره .

کاگردانی اسپیلبرگ مثل همیشه بی نقصه و تمامی سکانسها مهر او رو پای خودشون دارن . استیون فیلمی ساخته که جذابیت فراوانی رو داره و موفق میشه بیننده رو تا آخر با خودش همراه کنه . فیلمی که تاریخ مصرف نداره .
بازی بازیگرها در سطح بالاییه ، اما هیلی جوئل آزمنت یه چیز دیگست . هیلی با بازی متحیر کننده ای که در این فیلم از خودش ارائه میده نوید یک بازیگر شش دانگ رو در آینده به علاقه مندان میده .
دو همکار همیشگی اسپیلبرگ ، جان ویلیامز ( آهنگ ساز ) و یانوش کامینسکی ( مدیر فیلم برداری ) هم به نحو احسن کار خودشونو انجام دادن . خصوصا کامینسکی که نماهای بسیار زیبا و دل انگیزی رو ارائه داده . جلوه های ویژه فیلم هم که کار شرکت جورج لوکاسه بی نقص و عالیه .